تبليغاتX
هنرکده فلسفه
gothic

قرون وسطی را فاصله میان دوره کلاسیک و دوره رنسانس گویند که تا قرن سیزده میلادی ادامه یافت.در این دوره مسیحیت همچون دینی مشروع سراسر اروپا را در بر گرفت. تمدن و فرهنگ دیگر در اختیار یونانیان و رومیان نبود.امپراتوری روم غربی رو به زوال بود و امپراتوری روم شرقی هم مورد هجوم مسلمانان قرار گرفته بود از اینرو هنر و فرهنگ به سرزمینهای دیگر اروپایی انتقال یافت.

با رواج مسیحیت در اروپا قدرت کلیسا نیز روز به روز افزایش می یافت. بتدریج پیروان مسیحی تحت سیطره کلیسا قرار گرفتند.فلسفه و تمدن یونانی با رواج مسیحیت رو به خاموشی گرایید و مسیحیان با ترجمه آثار فلاسفه یونانی بدنبال پایه های مستحکمی برای دین خود بودند.دین مسیح فاقد شریعت و اصول فکری مدون بود از اینرو در دوره قرون وسطی شاهد شکل گیری فلسفه مسیحی هستیم.

آباء نخستین کلیسا نسبت به زیبایی و هنر به دیده شک می نگریستند زیرا معتقد بودند که اینها موجب می شود که نفس انسان را ازهدف اصلی خویش که پرستش خدا و مسیح است باز می دارد.اما با این وجود پیکرتراشی نقاشی و ادبیات را به عنوان وسایل مشروعی برای تبلیغ دین پذیرفتند.

نمی توان به طور منسجم در آثار فلاسفه این دوره نظریاتی پیرامون هنر یافت زیرا تمرکز آنان بیشتر فلسفه مسیحی و کلام دینی بود.اما قدیس آگوستین. قدیس آکوئیناس .مایستر اکهارت و قدیس بوناونتورا جسته و گریخته نظریاتی پیرامون زیبایی دارند که با توجه به رویدادهای دوره رنسانس مهم هستند.

هنر قرون وسطی به فرم و صورت اهمیت بسیار زیادی می دهد. آراستگی و زیبایی ظاهری برای جلب نظر بینندگان مسیحی وتشویق آنان به دینداری مهم بوده است. آکوئیناس: " آن چیزی که جنبش میل را به صورت ساکن به شیء مطلوب ختم می کند خوشایند است و زیبایی آن چیزیست که در دیده شدن خوشایند است." در این دوره صاحب اثر هنری چندان مورد توجه نبوده زیرا اثر هنری می بایست در جهت رواج مسیحیت و تبلیغ دین بکار می رفت و صرفا کاربرد آن مهم بود.

از جهتی این ظاهر اشیاء زیبا تنها ارزشی ظاهری داشتند و نشانگر ذات اشیاء نبودند.آنچه که فلاسفه آن دوره آموزش می دادند هدایت اذهان مردم به ذات و کنه اشیاء بود و معتقد بودند که ذات زیبا بسیار با ارزشتر از ظاهر زیباست.آگوستین: " برای شیفتگان حقیقت صورت نا زیبای بیان چندان با اهمیت نیست.طیف موشکاف ذهن های بزرگ چنان است که ایشان را دباخته حقیقت نهفته در بطن واژه ها می سازد و نه مدهوش آراستگی کلمات."در این دوره شاهد شکل گیری هنر مسیحی هستیم که در پیکر تراشی. نقاشی و معماری در دوره رنسانس به اوج شکوفایی رسید.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 15:45 توسط شفق کلهر |

با روی کار آمدن اسکندر کبیر تمدن یونانی پا به عرصه جدیدی گذاشت.اسکندر تمدن یونان را از محدوده دولتشهر خارج کرد و آنرا جهانی ساخت.کشورگشایی های او سبب شد که فرد دولتشهر یونان در یک کل بزرگتر مستهلک شود. تمایل به حفظ فردگرایی در اپیکوریان و مسلک جهان وطنی در مذهب رواقیون از جمله این تغییرات بود.

در یک جامعه جهان وطنی فلسفه علاقه خود را در فرد متمرکز ساخت که می کوشید خواست و تقاضای خود را برای هدایت زندگی برآورد. این زندگی می بایست از آن پس در یک جامعه بزرگ بسر برد و نه در یک خانواده مدنی کوچک بنابراین طبیعی بود که مکاتب فلسفی بعد ارسطویی بیشتر جنبه عرفانی و اخلاقی داشته باشند.

افلوطین فیلسوف نامدار یونانی این دوره است که افکارش پلی است میان افلاطون و ارسطو.تفکراتش بیشتر جنبه عرفانی دارد و حتی در زمان حیاتش او را رهبر روحانی می خواندند.در کتاب انئاد ها رساله ششم از انئاد اول درباره زیبایی و رساله هشتم از انئاد پنجم درباره زیبایی معقول بحث کرده است.

خدا از دیدگاه افلوطین واحد است نمی توان آنرا با مجموع اشیاء فردی یکی گرفت زیرا واحد مقدم بر اشیاء فردی است. نه شناختنی است و نه دیدنی.نه وجود است و نه عدم زیرا مقدم بر آنهاست.تقسیم نخواهد شد و کثرت نمی پذیرد.پس چگونه اشیاء و موجودات از آن پدید آمده اند؟ افلوطین نظریه صدور و یا فیضان را مطرح می کند.

صدور خلق نیست زیرا آفرینش نوعی فعالیت است درحالیکه واحد ورای هرگونه فعلی است.صدور همچون سرریز شدن ظرف آب است.صادر اول از واحد فکر و یا نوس/nous است.در نوس کثرت پدید می آید زیرا مثل اشیاء و افراد در نوس وجود دارند.افلوطین نوس را همان زیبایی می داند.از نوس هم نفس عالم صادر می شود که تقسیم به نفس عالی و دانی می شود و نفوس فردی انسانی از نفس عالم صادر می گردد.

بازگردیم به صادر اول یعنی نوس.واحد عقل مطلق است پس در صدورش عقل را جاری ساخته و کل این نظام معقول است و ذره ای جدا از این نظام نیست..نوس همان زیبایی معقول است پس سراسر نظام هستی زیبایی است و همین زیبایی نفوس را صادر می کند. دیگر زیبا بودن تناسب و هماهنگی نیست زیبایی تنها مفهومی ذهنی و ساخته ذهن ما نیست. هر آنچه را که انسان زیبا می بیند بخاطر تشابه زیبایی آن با زیبایی نفس  انسانی است.افلوطین به طور مشخص پیرامون هنر ها بحث نکرده است بلکه بیشتر بحثها حول محور واحد است.

زیبایی را عین نیکی می داند که بیشتر جنبه اخلاقی و عملی این تفکر است.هر آنچه خوب و پسندیده است زیباست و هر آنچه زشت می نماید به روح افزوده شده و آنرا می آلاید.البته این سوال مطرح می شود که اگر کل نظام زیباست و نیک پس شرور و زشتیها از چه صادر شده اند؟افلوطین توضیحی دراین مورد ندارد و امور پلید را اموری اضافی معرفی می کند.

فلسفه افلوطین یگانه انگار و عرفانی است و بسیار نزدیک به فلسفه ادیان توحیدی.از اینرو ترجمه آثار او در جهان اسلام بسیار مرد توجه قرار گرفت.البته یادآوری نکته ای در این زمینه خالی از لطف نیست.مامون پادشاه عباسی دستور ترجمه آثار فلاسفه یونان را داد و مترجمان آن دوره آثار افلوطین را به اشتباه به نام افلاطون ترجمه کردند و تا قرنها تصور می شد که کتاب انئاد های افلوطین از آن افلاطون است و چه اندیشه ها که در پی این اشتباه در فلسفه اسلامی شکل نگرفته است.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 15:59 توسط شفق کلهر |

تعریف هنر نزد ارسطو مستلزم تعریف علل چهارگانه او در مابعدالطبیعه است.ارسطو چهار علت را نام می برد:علت صوری.علت مادی.علت فاعلی.علت غائی.

صورت صندلی طرحی است که نجار چوب را به آن شکل تعین می دهد و ماده اش چوب است که قابلیت پذیرش این صورت را دارد و نجار فاعلی است که این فعل را از بالقوه بودن به بالفعل رسانده و  هدف و غایت این صندلی همانا نشستن بر روی آنست.

از نظر ارسطو هر موجودی در موجودیتش این علل چهارگانه را دارد.درهنر نیز که نوعی ساختن است این علل وجود دارند.در کتاب فن شعر سه نوع تفکر را نام می برد:شناختن/ theoria انجام دادن/ praxis ساختن/poesis

هنر ساختن است یعنی کنشی عقلانی و فرجام شناسانه.ارسطو هنر را تقلید معرفی می کند اما این تقلید با معنای افلاطونی آن تفاوت دارد.ارسطو هنر را تقلید دسته دوم از صور اعلی نمی داند بلکه هنر محاکاتی است که هنرمند از واقعیت به دست می دهد.هنرمند در محاکات خویش به جنبه کمال مطلوب یا عنصر کلی در اشیاء توجه دارد و آنرا با ذهنیت خویش ارائه می دهد.

ارسطو هنر را جزو علوم عملی می داند که هدف به دست آوردن نتیجه و محصولی عملی است اما حکمت یا فلسفه جزو علوم نظری اند زیرا معرفت برای خود معرفت خواسته می شود از اینرو حکمت دورترین علم از حواس و انتزاعی ترین علوم است و ارسطو آنرا شریف ترین می نامد.

او هنر را صرفا محصولی کاربردی مانند افلاطون نمی بیند.اگر هم از کاربرد و نتیجه آن بحث می کند منظور اهداف اخلاقی و تربیتی نیست بلکه به کارکردهای فکری و درونی هنر توجه دارد.ارسطو با حذف عالم صور افلاطونی صور را درون خود اشیاء این جهان قرار داد و تغییر و صیرورت اشیاء مادی را با پذیرش صورتهای گوناگون تعریف کرد.با این طرز فکر سیر طبیعت و صیرورت عقلانی شد.هر حرکتی و تغییری عقلانی است زیرا غایتمند و هدفمند است.ماده صرف قابلیت و پذیرش است که صورت بر روی آن می نشیند این فرایند توسط فاعلی انجام می گیرد فاعلی که غایتی عقلانی را در عمل خویش پی می گیرد.

هنرمند نیز از این دستگاه بیرون نیست.هنرمند با تقلید و محاکات از واقعیت محصولی را عرضه می کند که موجب پالایش و تزکیه نفس می شود.در تراژدی ارسطو مشخصات تراژدی بیان می کند:تراژدی باید از نظر محتوایی غنی باشد.دارای ساختمان و طرح کلی باشد.موسیقی و آواز جزء لاینفک تراژدی است که در بیان حالات شخصیتها موثر اند.تنها گفتار اشخاص مهم نیست بلکه کردار آنها هم اهمیت دارد بازیگران با کردار خویش اهداف تراژدی را بیان می کنند.تراژدی باید عنصر اندیشه را درون خویش داشته باشند و با نظم و نثر کلامی زیبا و متناسب را ارائه دهد.اتفاقات و رویدادها نه بر حسب اتفاق بلکه بر اساس طرح از پیش تعیین شده و ضروری شکل می گیرند تا به هدف برسد و در آخر تراژدی باید موجب کاتارسیس شود.

کاتارسیس یا تزکیه نفس از مفاهیمی است که بعد از ارسطو بسیار مورد توجه قرار گرفته. به نظر ارسطو تراژدی ایجاد شفقت و هراس در بیننده می کند.اتتفاقات تراژدی عواطف بیننده را به جوش و خروش وا می دارد.گاه برای قهرمان دلسوزی می کند و گاه از وقایع پیش آمده می هراسددر آخر تراژدی باید حالتی برای بیننده دست دهد که خود را خالی از این انفعالات عاطفی یابد و خود را از آنان پاک سازد.قهرمان تراژدی با مرگ خویش در صحنه آخر به کاتارسیس می رسد و خود را از تمامی ترسها و شفقتها پاک می سازد.از نظر ارسطو بیننده و قهرمان تراژدی هردو به کاتارسیس می رسند.

نظام فلسفی ارسطو غایتمند و عقلانی است که هنر نیز درون این نظام تعریف می شود.ارسطو یکی از بهترین و سرسخت ترین شاگردان افلاطون بود که نظامی کاملا انتقادی در برابر استاد بنا کرد. به قول خود او "من حقیقت را بیشتر از استاد خویش دوست دارم".البته اگر نبود افلاطونی ارسطویی هم در عرصه حکمت پدید نمی آمد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 19:56 توسط شفق کلهر |

در یادداشت پیشین ذکر شد که افلاطون قائل به جهانی ورای این عالم پدیداری است که آنرا حقیقت عالم پدیدار می داند.قرار دادن صور و ایده ها در جهانی دیگر موجب گشت که حقایق اشیاء و امور واقعی از آنها جدا گشته و در جای دیگری قرار گیرند که تنها راه رسیدن به آ نها معرفت/اپیستمه است.فیلسوف از طریق دیالکتیک و گذر از مراحل شناخت خود را به بالاترین مرحله می رساند و با کمک عقل آنها را میبیند.

هنرمند در همان مرحله خیال/آیکازیا می ماند و با سایه ها و اشباح و از طریق قوه خیال خویش اثر هنری خود را خلق می کند.افلاطون هنرمند را در این تعریف رها نمی کند.در رساله ایون سقراط با ایون که راوی اشعار هومر است پیرامون خلق اثر هنری بحث می کند.سقراط آفرینش اثر هنری را نتیجه از خود به درشدگی هنرمند می داند.از مفهوم الهام استفاده می کند.شاعر یا هنرمند از جانب خدایان هنر "موز" الهام میگیرد و در حالتی فرا حسی در یک جذبه شاعرانه اثر هنری خویش را خلق می کند.

افلاطون اثر هنری را زاده مجموعه ای از قوانین علمی نمی داند زیرا هنرمند تنها با خیال خویش سایه هایی از وقایع این عالم را میبیند و با الهامی از ورای این جهان پدیداری سر و کار دارد.می توان گفت آنچه که برای هنرمند مهم است هیجان و عواطف اوست که در جوششی احساسی متمایز از قوه عقل او قرار دارد.

قرار گرفتن ایده ها در جهانی دیگر راه را برای کشف و شهودی عارفانه باز کرد شهودی که فیلسوف را با کمک معرفت به حقایق می رساند.هنرمند نیز با پای خیال در جوششی عاطفی آنها را در اثر هنری خود به تصویر می کشد.با ذکر این نکته که تصویر او دو مرحله از آن حقایق دورترند.

این دیدگاه افلاطون پیرامون خلق اثر هنری قرنها بعد مورد توجه هنرمندان دوره رومانتیک قرار گرفت.مکتب رومانتیسیسم که در اواخر قرن هجدهم در اروپا شکل گرفت قائل به برتری و غلبه احساس بر عقل بود. هنرمندان این دوره پایبند به احساس و خیال خود بودند و خواهان آزادی هنرمند از قیود اسلوبها در برون فکنی جوششهای درونی بودند.آثار اوژن دلاکروا.فرانسیسکو گویا.ویلیام ترنر در نقاشی و ویکتور هوگو.الکساندر دومای پدر.لامارتین در ادبیات آثار فردریک شوپن.رابرت شومان.یوهانس برامس در موسیقی نمونه های بارزی از این مکتب هستند.

william turner

پیش از رواج این مکتب مکتب نو کلاسیک با بازگشتی به هنر کلاسیک و یونان باستان والامنشی و اعتدال و نظم هنر دوره یونان را دوباره زنده کرد.آثار نقاشی ژاک لویی داوید و ژان باتیست گروز مظهر شکوه هنر یونانی است که سعی دارد اسلوب و قوانین هنر آن دوره را احیاء کند.

david

اما رومانتیکها برخلاف نو کلاسیکها سعی داشتند از قالبها بیرون بیایند و هر آنچه که جوشش احساسی موجب می شد را نمایش می دادند.توجه آنها به تمدن یونان بیشتر معطوف به اندیشه های افلاطونی بود که حقایق را اموری فراحسی ساخت و خیال وسیله ای برای گرفتن الهام از حقایق بود.اندیشه های یونانی که موجب پیروی از احساس می شد برای هنرمندان مکتب رومانتیک مهم بود.برخلاف هنر دوره گوتیک که سخت تحت فرمان قوانین عقلی مسیحی و همینطور نو کلاسیک که دربند اسلوب و قوانین زیبائی شناسانه دوره کلاسیک بود .

البته هرچند که افلاطون هنرمندان را مردانی مقدس و اعجاب انگیز می خواند با اینحال آنها را به جمهوری خویش راه نمی دهد که در یادداشت پیشین شرح داده شد.

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 19:46 توسط شفق کلهر |

نظریه صور و یا غار افلاطون شالوده کلی فلسفه اوست.چنانکه تمامی مفاهیم فلسفی او در این قالب تعریف می شوند.

تعریف مفصل این نظریه خارج از حوصله این یادداشت است.اما به طور خلاصه از دیدگاه افلاطون تمامی اشیاء و جانداران جهان روگرفتها و تقلید هایی از صورشان در جهان ایده ها هستند.صور یا ایده ها در جهانی دیگر قرار دارند که این جهان روگرفتی از آنست.فلسفه تنها راه شناخت صور اعلی است پس سر و کار فیلسوف با صور اعلی یا ایده هاست اما هنرمند به چنین مرتبه ای نخواهد رسید.

هنر تقلید اشیاء زیبا و یا مفاهیم زیبای این جهان است که خود اینها روگرفتهایی از صور هستند پس هنر در مرحله دوم دوری از حقیقت ایده هاست.هر اثر هنری زیبایی بر حسب بهره مندیش از زیبایی کلی زیباست.آثار هنری که انسان پدید می آورد در مراتب پائین تر از زیبایی مطلق قرار دارند پس مادی هستند.

هنر چهارمین مرتبه شناخت است یعنی خیال یا پندار(آیکازیا/eikasia )هنرمند از طریق قوه خیال خویش اثر هنری خود را خلق می کند که از نظر افلاطون تقلید(میمه زیس/ mimesis)است.اینکه هنر جایگاه رفیعی در نظام فلسفی افلاطون ندارد نتیجه نظریه صور اوست.وگرنه نمی توان اورا مخالف جدی هنر و یا فاقد دقت زیباشناختی دانست زیرا رساله های او خود نمونه ای از شکوه هنر آن دوره است.

افلاطون بیشتر به آثار و نتایج تربیتی و اخلاقی هنر علاقه مند است.آثار و نتایجی که بی شک به تفکر زیباشناختی نامربوطند لیکن واقعی اند.نقش تربیتی هنر را در رساله جمهوری که طرح مدینه فاضله اوست ترسیم می کند.اگر اثر هنری غیر اخلاقی موجب فساد میان افراد مدینه شود پس هنرمنداین اثر باید از مدینه بیرون شود.بر این اساس هنرمند چندان نقش بسزایی در جمهوری افلاطون ندارد تنها هنر را دربخش تعلیم وتربیت جوانان جای می دهد.زیرا هنر ایجاد لذت می کند و اگر این لذت فضیلتمند باشد موجب خیر افراد می شود.هنر روح افراد را ورزیده می کند و به آنها هماهنگی می آموزد که برای رسیدن به معرفت(اپیستمه/ episteme)لازم است.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 15:13 توسط شفق کلهر |