طبق روال همیشگی این وبلاگ می بایست پستی درباب فلسفه هنر می گذاشتم اما جهان پیرامونم چنان مرا در بر گرفته که جز به او به هیچ نمی توانم بیاندیشم
امروز ما شاهدیم
شاهد سلاخی خرد
مرگ ارزشها
فرو خوردن چرایی ها
جنگ شر برای کشتن خیر
وارونگی صدق و کذب
از کدام مبحث تکراری فلسفی بگویم وقتی می بینم مفاهیم بدیهی در جلوی دیدگانم اینگونه به سخره گرفته شده اند؟
از کدام فیلسوف نظریه ای نقل کنم وقتی خرد به دار آویخته شده و پائین چوبه دار اش جاهلان هل هله می کنند؟
می توان ندید؟نشنید؟
پس سرشت حقیقی تفکر در کجاست؟
در کتابهای خاک خورده درون قفسه های کتابخانه یا در جهان واقع؟
مگر نه این است فلسفه:اندیشیدن به وجود در حاق ذاتی اش
وجود را پایمال نکنیم که دیگر اندیشه ای نمی ماند و نکته ای و فلسفه ای
دوستان خرد ورز من همچنان می شود اندیشید و آنگاه که متحیر می نگرید بدانید که به نقطه شروع تفکر نزدیک هستید
تفکر کنید که چه شد همکلاسی ما غرق در خون شد؟
به کدامین گناه؟
حیرت ندا را می شد در نگاه آخرش دید
آیا این حیرت او سر آغاز تفکر نیست؟